السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
423
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
نيكوكارى تو ، به اذن خدا ، قادرم كوهى را از ريشه بر كنم . پس جوان سوار بر او شد ، در اين وقت دشمن خدا ابليس لعين به صورت چوپانى به نزد او آمد و گفت : اى جوان من مردى دامپرور هستم كه متاع خود را بر گاو نرى از گاوهايم حمل مىكردم تا اينكه به يك دوراهى رسيدم و براى قضاى حاجت رفتم ، گاو خود را گم كردم ، اگر تو گاو خود را به من بدهى من قيمت دو گاو را به تو مىدهم ، امّا جوان قبول نكرد و به او گفت : مادرم چنين فرمانى به من نداده است ، در همين وقت پرندهاى ميان دو پاى گاو پريد و گاو رم كرد و در بيابان از نظر غائب شد ، جوان مجددا او را به نام خداى ابراهيم و اسحاق فرا خواند و گاو بسوى او بازگشت و به او گفت : اى جوانى كه نسبت به مادرت مهربان هستى به طرف آن پرنده نرو كه او ابليس است ، او مىخواست مرا از تو بربايد ، اگر تو بر من سوار شوى او قدرتى نخواهد داشت ، وقتى تو خداى ابراهيم را فرا خواندى فرشتهاى آمد و مرا از دست ابليس نجات داد و به جهت مهربانى كه نسبت به مادرت مىكنى مرا به تو باز گرداند ، سپس جوان با گاو به نزد مادرش رفت ، مادر به او گفت : تو فقيرى و هيچ مالى ندارى و هيزم كشى روز و شب زنده دارى ، تو را از پاى در خواهد آورد ، پس برو و اين گاو را به فروش و قيمت آن را بياور ، جوان به مادرش گفت : اين گاو را چند دينار بفروشم ؟ مادر گفت : سه دينار طلا و آن را بدون رضايت و مشورت من مفروش ، قيمت گاو در آن زمان همان سه دينار طلا بود ، جوان به بازار رفت و خداى سبحان فرشتهاى را بدنبال او فرستاد تا خلق قدرت او را ببينند و آن جوان بداند كه چگونه خداوند از نيكى او نسبت به مادرش آگاهى دارد ، فرشته به او گفت : اين گاو را چند دينار مىفروشى ؟ جوان گفت : به سه دينار ، البته رضايت مادرم نيز شرط است ، فرشته گفت : آن را شش دينار از تو مىخرم به شرط آنكه براى رضايت مادرت نرويم ، جوان گفت : حتّى اگر هم وزن آن طلا هم به من بدهى من آن را بدون رضايت مادرم به تو نمىفروشم ، پس جوان به نزد مادر رفت و او را از قيمت آن با خبر نمود ، مادر گفت : بازگرد و آن را به شش دينار به فروش ، البته با رضايت من ، جوان به بازار رفت ، فرشته به نزد او آمد و گفت : آيا از مادرت رضايت گرفتى ؟ او گفت : مادرم قيمت آن را شش دينار معيّن كرد ، البته به شرط امر و فرمان او ، ملك گفت : من آن را به دوازده دينار مىخرم ، به شرط اينكه از او اجازه نگيرى ، امّا پسر